دخترم فاطمه

 

 دخترم فاطمه نامت را فاطمه نهادیم زیرا فاطمه به منزله شاخه ای است که ریشه آن نام خداونداست . خداوند فاطر و آفریننده است و تو آفریده شده خالق عظیمی هستی . این نام را خداوند برای بانوی والامقامی انتخاب کرد که او و فرزندانش و دوستدارانش را ار آتش جهنم دور نگه داشته است .

 «خداوند از اسم هاى مبارک خویش , پنج اسم براى پنج نور مقدس برگزید. خداوند اسمش محمود است و براى من اسم محمد را برگزید. علىّ الاعلى نام دیگر خداوند است و براى برادرم نام علىّ را انتخاب کرد. او فاطر و آفریننده است و نام فاطمه را براى دخترم برگزید. او محسن (احسان کننده )است وبراى دو فرزندانم نام هاى حسن و حسین را برگزید».




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 27 آذر 1390 | 8:51 | نویسنده : مامان |




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 24 ارديبهشت 1395 | 20:23 | نویسنده : مامان |

فازمه خانم 5 تا کرم ابریشم از مدرسه برای مسابقه گرفت و اورده خونه 

کرم ها باید روزی سه بار برگ تازه توت بخورند که ما باید هر روز میرفتیم و براشون برگ توت از تو خیابون میچیدیم . بعد از چند روز پوست اند ازی کردند

کرم ها هر روز بزرگتر شدند و برگ های بیشتری نیاز داشتند

البته متاسفانه یکی از کرم هامون موقع پوست اندازی دوم از بین رفت و نتونست پوست بندازه . خیلی براش ناراحت شدیم ولی متاسفانه هر کااری کردیم نتونستیم از مرگش جلوگیری کنیم . 

بالاخره کرم ها بزرگ شدند و شروع به پیله بستن کردند . واقعا جالب بود . 

برای شرکت تو مسابقه باید پیله ها را 4 روز در آفتاب مستقیم قرار میدادیم تا شفیره ها بمیرن که فاطمه جان قبول نکرد و گفت نمیخواد تو مسابقه شرکت کنه . دختر مهربونم میگه اینا ادم های بی ادبی هستند که میخوان ما اینا رو بکشیم اینا نمیفهمن این کرم ها خواهر و برادر هستند و میخوام زنده بمونن تا دوباره پروانه بشن و ببرم تو طبیعت ولشون کنم . راستش منم کم آوردم دیدم حرف دخترم منطقی هست حالا منتظر دنیا اومدن پروانه ها هستیم احتمالا فردا یا پس فردا دنیا میان .




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 24 ارديبهشت 1395 | 20:19 | نویسنده : مامان |

میز شام

تزیینات

 

استکان های چایی برای بچه ها

 

دوستان فاطمه 

کیک تولد

 

 

فاطمه با کادوها

 

خسته نباشی مامانی 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 24 ارديبهشت 1395 | 20:07 | نویسنده : مامان |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 22 اسفند 1394 | 14:08 | نویسنده : مامان |

سلام دختر قشنگم .خیلی وقت هست که نتونستم برات مطلبی بذارم یک عالمه عکس و مطالب اماده کرده بودم تا بنویسم ولی نشد . کلاس اول را تموم کردی با کارنامه ای درخشان و الان دیگه کلاس دوم هم داره تموم میشه . چقدر زود بزرگ شدی دختر قشنگم . امسال هم داره تموم میشه با همه شادی ها ، غصه ها ، سختی ها و راحتی ها . ان شا اله سال دیگه سال خوشیهات باشه .محبت




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 22 اسفند 1394 | 14:02 | نویسنده : مامان |

چند وقت پیش یک نفر تو خصوصی برام این مطلب را گذاشته بود ومن چون این دوست عزیز را پیدا نکردم تصمیم گرفتم جوابم را تو وب بذارم تا اگر روزی بازم به ما سر زد ببینه . امیدوارم فاطمه خانم هر جا هست سلامت باشه و زیر پرتو عنایات بانوی دو عالم سالم و صالح زندگی کنه.

 

سلام اسم من هم فاطمه هست ولی اینقد که فاطی صدام کردن و اسمم تکراری هست دیگه این اسمو دوس ندارم ولی احساس گناه می کنم 

چرا احساس گناه فاطمه زیباست به زیبایی بانوی دو عالم و نماد عشق خداست به معبودش . همه هستی با فاطمه آغاز می شود و شفیع همه در دو دنیاست . به خود افتخار کن که خداوند به شما لیاقت داده تا نام بهترین مخلوقش را رویتان بگذارند . 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 26 خرداد 1394 | 10:56 | نویسنده : مامان |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 26 خرداد 1394 | 10:45 | نویسنده : مامان |

سلام دخترکم . این روزها حتی حوصله نوشتن هم ندارم . اوضاع خیلی خراب است . زندگیم را نمیگویم آن که میگذرد . اوضاع کشور را میگویم...... 

دولت تدبیر و امید حسابی امیدوارمان کرده به خون شها .....

دخترم سالها میگذرد از بی پدریم و از نبودنش. کودکان زیادی چون من در آن سالها طعم تلخ بی پدری را کشیدند . سالگرد شهادنش که شد گویا غم دنیا بود روی دل من . پدرانمان رفتند تا از آرمان های انقلاب دفاع کنند رفتند تا ناموسشان به تاراج نرود . رفتند تا خمینی تنها نماند. رفتند تا سازش را نپذیرند و عزت کشورشان را با معامله با امریکا نابود نکنند . چند روز پیش شهید آوردند شهدای قواص را . مرگ قواص دردناک است ولی اینا دردناکتر شهید شده بودند با دستهای بسته و زنده به گور . اینها امدند تا بگویند ما رفتیم تا سازش نکنیم ولی ..........

به یاد می آورم روز وداعم با پدر را برای آخرن بار. کوچک بودم ولی خاطرات بودنش را از یاد نمی برم . در لحظه آخر دو حرف زد و رفت گفت دخترم چادرت و ولی زمانت تنها نمانندکه آن روز روز مرگ من است . 

امروز ولیم تنهاست و صف کشیده اند جلویش عمرو عاص های زمان و به تاراج میدهند هر آنچه که برایش جنگیدیم . نمیدانم جواب دختر و پسر شهید رضایی و احمدی روشن را که خواهد داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگویند تفاهمی میخواهیم که عزت ایران پایدار شود ولی امروز انرزی هسته ای به یغما رفت ، دانشمندانمان را دست بسته داریم تحویل می دهیم ، عزت کشور را شکستند طوری که تهدیدمان کردند به بمب اتم، و هزاران توافق دیگر ...........

اجازه خوانندگی زنان میدهند، اجازه اکران فیلمهای غیر اخلاقی و هزار ضد ارزش دیگر نمیدانم کجاییم دخترم.

نگرانم نگران آینده تو و فرزندان سرزمینم که بعد از این توافق که خدا نکند صورت گیرد باید شاهد خیلی از چیزها باشید . دیگر عزتی برای زن و مرد ایرانی نخواهد ماند و دیگر جمهوری امن اسلامی وجود نخواهد داشت .

دخترم این روزها میترسم بسیار میترسم بسیار................ 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 5 خرداد 1394 | 10:15 | نویسنده : مامان |

سلام 

خیلی وقت نیمدم اونروز هم که با تلاش بسیار یک مطلب بسیار زیاد را تایپ کردم که یکدفعه نمیدونم چی شد همش پاک شد و منم دیگه فرصت بازنویسی اون را پیدا نکردم . الن هشت ماه از مدرسه رفتنت گدشته و داری هر روز بزرگتر میشی . اولین کارنامت را که معلمت بهم داد خیلی جالب بود . اگه شد عکسش را میذارم. هفنته پیش بالاخره یاد گرفتی اسمتو بنویسی البته بلد بودی ولی درستون تازه رسیده بود به حرف ط . قراره هر کسی که اسمشو یاد بگیره برای همکلاسیاش یک چیزی ببره ولی چون جشن روز معلم در پیش بود از ما خواستند که همون روزچیزایی را که اماده کردیم بیاریم . . دیروز امتحان املا داشتی و فردا هم امتحان ریاضی دیشب یک عالمه با هم ریاضی کار کردیم . همش بهم میگی برام دعا کن امتحانم خوب بشه بعضی وقتا خندم میگیره که از حالا تو هم استرس امتحان گرفتی. انگاری نمیشه حذفش کرد. 

چند وقته دیگه مدرسه شما تموم میشه و مامان فکر ثبت نام کلاس  برای شماست . 

یکم نگرانیم و وضعیتمون نامشخصه دعا میکنم زودتر به یک ثبات برسیم




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 | 11:29 | نویسنده : مامان |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 دی 1393 | 10:25 | نویسنده : مامان |

چند هفته ای هست که یک دوره بازیهای مختلف میریم.  تو این دوره ها شما از رنگ بازی و بازی های حرکتی خیلی خوشت میاد . روز رنگ بازی وقتی اومدم با یک صحنه جالب برخورد کردم که این بود 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ البته تو فکرش بمونید تا عکسش را بذارم

اونروز هم بازی با برگ و آب بود خیلی بهت خوش گدشت .

یک روز هم با هم رفتیم تو پارک و یک عالمه برگ جمع کردیم اخه میخواستی بچسبونی روی کاغذ.

قرار گذاشتیم با هم جمعه بریم کوهنوردی ولی خوشبختانه باران رحمت خدا داشت می بارید و به جای کوه هر دو تایی رفتیم تو پارک و حسابی دویدیم niniweblog.com.خیلی خوب بود . شما از پارک یک ابخوری خیلی کوچولو برای خودت خریدی که همش با همون آب میخوری . البته شال گردنت هم گم شد که مامانی داره یک شال جدید برات می بافه.niniweblog.com

شی تولد حضرت محمد هم نمیدونم چی شد که سر از سینما و فیلم شیار 143 در آوردیمکه به جای خنده کلی گریه کردیم البته بماند که بعدش ماشین پنچر شد و ما هم کلی خندیدیم و به جای ناراحتی با ارامش شیرینی خوردیم و بازی کردیم .اخه ادم نباید برای اتفاقات کوچیک خودش را ناراحت کنه.niniweblog.com

همه اینها یک طرف زیارت حرم امام رضا هم یک طرف که با هیچی نمیشه مقایسه کرد.

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 دی 1393 | 10:16 | نویسنده : مامان |

فصل پاییز تموم شد و شب یلدا از راه رسید . چقدر روزها زود میگذره و چقدر شما زود بزرگ میشی . شب یلدا به خاطر هم زمان بودن با ایام رحلت پیامبر کاری نکردیم . به نظرم قشنگی شب یلدا به دور هم بودنش هست به خاطر همین چند روز بعد یک سفره انداختیم و برای خودمون جشن گرفتیم . که عکساشو میذارم. اون شب خیلی خوش گذشت .فال حافظ هم گرفتیم و حسابی خندیدیم. niniweblog.com




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 دی 1393 | 9:59 | نویسنده : مامان |

از روزی که به مدرسه رفتی تا الان 4 ماه گدشته و دختر مامانی یک عالمه سواد دار شده . تا حالا دو تا دفتر مشق تموم کرده و دو بار هم امتحان داده . اولین کارنامش را هم گرفته . ولی نشد از کارنامه عکس بگیرم. هر روز سریع مشقاشو مینویسه و بعد با هم میریم بیروم. اوایل یکم تا دوست پیدا کردی اذیت شدی ولی حالا دوستای خوبی داری که باهاشون بازی میکنیniniweblog.com. معلم مهربونت خانم میر حسینی هم خیلی از پیشرفتت راضی هست . یریک فرصت مناسب عکس دفتر مشقت و کارنامت را میذارم.

هر شنبه پول توجیبی میگیری تا از بابای مدرسه برای خودت خوراکی بخری . اکثر روزها پولت را میدی دو تا پفیلا میخری . بعضی وقتا هم یکیشو برای من میاری. دختر نازم از بس مهربونه.جدیدا یاد گرفتی پولت را تو چند روز خرج کنی و این یک پیشرفت خوبه niniweblog.com.  

اوایل خیلی تو خوندن کلمات مشکل داشتی اخه فکر میکردی باید حفظ کنی niniweblog.com. منم حساس یودم .بعد فهمیدم نباید روی تو فشار بیارم باید بذارم خودت به نتیجه برسی .همینطور هم شد بعد از مدتی متوجه شدی که باید صدا کشی کنی این باعث شد که خوندن و نوشتنت بهتر بشه . نتیجه دیگه ای که برام جالب بود این بود که باید برای تو صبر داشته باشم تا خودت تجربه کنی . بعضی وقت ها ما مامانا حوصلمون زود سر میره و به این توجه نمیکنیم که شما ها هم باید خودتون یک چیزایی را تجربه کنید . البته هنوز هم بعضی مواقع یادم میرهniniweblog.com

 

               niniweblog.com




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 دی 1393 | 9:53 | نویسنده : مامان |

دختر من بزرگ شده . و من باورم نمیشه که داری 7 ساله میشی. چقدر زود گذشت . چقدر مادر بودن زیبا بود . هیچ وقت فکر نمیکردم مادر بشم و الان یک دختر 7 ساله داشته باشم . لذت عجیبی هست پر از خوشحالی ، ترس ،غم،هیجان . لذتی که بدون تو امکان نداره . اوایل که پا به زندگیم گذاشته بودی هر کاری می خواستم بکنم با یک مشکل مواجه می شدم اونم این بود که حالا یک عضو جدید به ما اضافه شده که باید مراقبت بشه . بعضی وقتها حس می کردم اگه یک ساعت بخوابی یا بری از خونه بیرون من چقدر کار میکنم بعد میدیدم  نه تنها کاری نکردم بلکه بدون تو انگار چیز بزرگی تو زندگیم کمه. به این نتیجه رسیدم که بدون تو دیگه نمی تونم تحمل کنم. از اون به بعد ساعت ام را تنظیم میکردم تا موقع خوابت به کارام برسم و وقت بیداریت با هم بازی کنیم. امروز یکهو به خودم نگاه کردم دیدم 6 سال از اومدنت گذشته و احساس کردم هنوز خیلی کارها را نتونستم برات انجام بدم. خیلی چیزها را یادت ندادم .دعا کن برام تا بتونم امانتدار خوبی باشم و اونطور که شایسته و رضای خدا هست تو رو تربیت کنم. دلم میخواد ..........تا قبل از این نمیدونستم مادر شدن یعنی چی و چه احساسی هست ولی امروز میدونم مادر شدن خیلی سخته . دعا کن تا بتونیم با کمک هم بسازیم.




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 5 آبان 1393 | 12:51 | نویسنده : مامان |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 17 مهر 1393 | 23:52 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد