ماه محرم و دخمل مامان

امسال درست از ماه محرم چیزی متوجه نشدم روزها پشت سر هم سپری شد . البته بخاطر اتفاقاتی هم که افتاد بود . اول محرم که مامان جون از مکه برگرشت و گیر رفت و امد بودیم .البته بعدش یک اتفاق خوب افتاد و اون این بود که امام رضا ما رو طلبید زیارتش .

تاسوعا و عاشورا سه تایی رفتیم به سمت حرم . خیابونا خیلی شلوغ بود و ما مجبور شدیم کل مسیرو پیاده بریم ولی برای دخمل مامانی خوب بود چون هر چی دلش خواست هیئت دید و عزاداری کرد . از همشون هم عکس
گرفت.مخصوصا یک هیئت ناشنوایان بودند که خیلی جالب عزاداری میکردند.
خیلی دوست داشتی بری و همراه هیئت راه بری .روز آخر هم که رفتیم حرم موقع برگشتن یکدفعه صدای هیئت را شنیدی دستم را ول کردی و دویدی حالا من بدو ، شما بدو هر چی هم داد میزدم میگفتم ندو خطرناکه به حرفم گوش نمی دادی بالاخره رسیدی به هیئت و با اونها یک عالمه سینه زدی .

بعدشم با هم اومدیم فرودگاه . دختر وروجک مامانی رو چرخ هایی که ساک را جابجا میکنند نشسته بود و به مامانش دست فرمون میداد. شب دیر وقت رسیدیم شیراز که دایی اومد دنبالمون .
انروز هم وقتی کنار پنجره نشسته بودی و با صدای هیئت سینه میزدی و زیر لب چیز هایی می گفتی بهت گفتم داری چی میگی گفتی دارم با خدا حرف میزنم قلبم ریخت پایین و دلم برای مظلومیت و تنهاییت سوخت.
دیشبم با هم رفتیم خونه خاله و شما با مهسا بازی کردی خاله گفته بوو یک نظری آستانه دارد بخاطر همین با هم رفتیم آنجا حال خیلی عجیبی بود تا حالا اینجوری زیارت نکرده بودم . بعدم با هم شام خوردیم و برگشتیم خونه .
تمام سعیم را میکنم که تو شاد باشی و بخندی. البته شما همش داری غر میزنی.


ماه محرم و دخمل مامان
